۱۳۹۹ آبان ۱۷, شنبه

عاشقانه های یک زن خاکستری

ماشین رو نگه داشت رو به روی مغازه. من پیاده شدم.  وارد مغازه شدم. می خواستم ماست ونمک و لوبیا سفید  بخرم با چندتا کلوچه و احتمالا دوغ. لیستم که همینو می گفت.

چیزهایی که میخوام در ادامه بگم کمتر از سه ثانیه طول کشید. شاید حتی خیلی کمتر.

 موقع حساب کردن بیرون رو نگاه کردم ، ماشین رو پیدا کردم. کسی پشت فرمان بود. شناختمش. آی دی جیمیل ش اومد توی ذهنم. گفتم عه  اون اینجاست. و چند صدم ثانیه طول کشید تا یادم بیاد الان یکسال و نیمه که اون آی دی شوهرم شده و ما با هم زندگی می کنیم و برایناهار فردا اومدم لوبیا سفید بخرم و نمک و چندتا خرده ریز دیگه. 


۱۳۹۹ آبان ۱۴, چهارشنبه

چرا من دیگر فمینیست نیستم!

در تمام زندگی ام به دنبال کشف دنیاهای تازه بودم. قدرت  و استقلال را زندگی کردم. رویاهایم را تبدیل به خاطره کردم و رسیدم به مرز چهل سالگی..

موفقیت هایم به دلیل زن بودنم نبود. شکستهایم نیز.

من فمینیست نیستم

چون با توجه به شرایط کلی جامعه اعتقادی به سهم ارث برابر زن و مرد ندارم و فکر می کنم تا جایی که قوانین مربوط به مهریه وجود دارد طبیعتا ارثیه نباید برابر باشد. هرچند اگر برابر باشد من بیشتر خوشحال می شوم.  ولی  تا زمانی که من به مهریه اعتقاد دارم نمی توانم  نسبت به سهم م از ارث گلایه داشته باشم

در مورد دیه هم فکر نمی کنم   میزان ارزش من بر اساس آن سنجیده شود. و زاویه دید من این ست که اگر یک مرد بمیرد پول بیشتری به وراث میرسد و باز هم با این وضعیت قوانین دیه به ضرر مردهاست. 

ولی اگر برابر باشد بهترست که به هیچکس اجحاف نشود. پس من مطلقا نمی توانم فمینیست محسوب شوم.

من معتقدم وقتی یک زن خیانت می کند دو مرد مقصر هستند و یک زن. و وقتی یک مرد خیانت می کند دو زن مقصرند و یک مرد.  و فکر می کنم تا زمانی که مرد فاسق و زن فاسد و کلمه ی خیانت وجود داره نمی توانم طرفدار جنسیت خاصی باشم.

من فمینیست نیستم.

وقتی می بینم زنان بسیاری با تکیه بر زنانگی و سواستفاده از ضعف مردها پیشرفت می کنند نمی توانم به چشم بره ی معصومی که دنیا حق ش را بلعیده به او نگاه کنم. انگل شاید.

من فمینیست نیستم.

 من ضعفها و قدرتها ی خودم را می شناسم و میدانم بعضی از چیزها در حد و توان من نیست. روزهای زیادی به اندازه سه نفر کار کردم و به اندازه ی چهار نفر درآمد داشتم و بار ذهنی پنج نفر روی دوش م بود ولی از ته دل می خواستم کسی کنارم باشد و به جای تمام دنیا مجبور نباشم تصمیم بگیرم.  روزهایی بود که برای تقسیم ارث پدری باید به تنهایی با وکیل و مشتری و بنگاه و کارگر و باربر و راننده و مشاور و هزار آدم عجیب غریب سرو کله می زدم . شبها از فکر فلان چکی که پاس نمی شود و فلان قراردادی  که اجرا نمی شود تا صبح کابوس می دیدم.  و آرزو می کردم کاش مردی بود کنارم که جای من با وکیل حرف بزند و جای من به چک ده روز آینده فکر کند . البته این جبر زن بودن هم هست که بعضی از جاها جایش نیست و بودن در برخی جاها برایش تبعات دارد.

من می فهمم اگر مجبور باشم میتوانم ده برابر امروز کار کنم و مشغله داشته باشم. ولی رویای من آرامش و سکوت و زندگی بی استرس ست.

من از اینکه زنان بسیاری فقط  به کلمات سکسیستی حساس هستند منزجرم.

من توان تغییر تاریخ و لحن مردان و غر زدن بی انتها بر سر تک واژه ها را ندارم.

من مردانی دیدم که اصلا مقام آدمیت نداشتند و زنانی که باعث شرمساری ام شدند به عنوان یک زن ، پس چطور می توانم چشم بسته بگویم من فمینیست هستم و بی دلیل از تمام زنهایی که خودشان حرمت خودشان را نگه نمی دارند دفاع کنم؟

من به فرد احترام می گذارم. به انسان. به انسانهای خوب.  به نرگس کلباسی احترام می گذارم نه به خاطر زن بودنش بلکه به خاطر روح بزرگ و اراده ی بی همتایش. من به کاوه گلستان احترام می گذارم نه به خاطر مرد بودنش بلکه به خاطر جسارت و خلاقیت ش. من به آدمها ورای جنسیت نگاه می کنم . یا حداقل دوست دارم اینگونه باشم 

برای من هیچ افتخاری نیست که زن به دنیا آمده ام و هیچ طلبی از دنیا و مردها و بشریت و قانون ندارم. من باید به تنهایی به کمال خودم نزدیک شوم و اگر من اراده کنم هیچ بنی بشری توان ممانعت ندارد

این دنیای آرمانی من است که احتمالا با واقعیت خیلی فاصله دارد. 

 

 

 

 

این افکار آرمانی من را جامعه  نخواهد پذیرفت. و شاید یک زن این شانس را نداشته باشد که  مثل من بتواند رها و آزاد دنیای اطرافش را کشف کند. رویا ببافد. و در صورت نیاز تک و تنها کار کند و کار کند و زندگی کند.

در جامعه ی واقعی احتمال کلک زدن و تعرض و تمسخر و سنگ اندازی زیاد ست. در دنیای خیلی خیلی واقعی یک زن فقط با مقاومت جامعه ی مردان مواجه نیست! با مقاومت جامعه ی زنان هم روبه رو میشود.

در دنیای واقعی امروز مهریه همیشه داده نمی شود  و زن مجبورست با بخشیدن مهریه،  حقوق دیگری را  به دست بیاورد.

عموما بخش محدودی از دیه مرد  به همسرش میرسد 

و  می بینم وقتی در یکی از کلاسهای  رشته ی مدیریت دانشگاه تهران استادی به مدیر ش که یه خانم بوده توهین میکند تمام کلاس همراهی ش می کنند که بله استاد زنها در پستهای مدیریتی بی نهایت عقده ای و بی کفایت هستند!!!!!! زن و مرد. یا از ترس نمره یا برای عقده گشایی. 

ما فاصله ی زیادی داریم تا زندگی بدون تبعیض جنسیتی داشته باشیم.

اگر من هم میتوانم امروز دم از استقلال و زندگی بدون دیوار بزنم به لطف اقتدار مادرم ست و ذهن پویای پدرم .

 

 

 

 

من به دنیای بدون تبعیض فکر میکنم

 


۱۳۹۹ آبان ۱۰, شنبه

مشاهدات مخدوش یک ذهن فراموش کار شماره 3

 

من هیچ وقت کار نکردم . کردم اما همیشه تفننی . مثلا کار در باغ پدری و گرفتن دستمزد خیلی زیاد. یا کار توی شرکت دوستم به عنوان جاسوس تا بفهمه کارمندهایش در چه فکری هستند. بعد هم تدریس خصوصی عکاسی به کسایی که خودم صلاح می دیدم. گاهی هم کمک به  پروژه های دانشجویی  و عکاسی های سفارشی برای پایان نامه های دانشجویان معماری و عکاسی.

 در نهایت تلاش برای داشتن آتلیه.

اینجا با معضل بزرگی مواجه شدم. معضلی به اسم مشتری . مشتر ی می آمد می نشست و از من می خواست عکس زیبایی ازش ثبت کنم و من فکر می کردم عکس زیبایی ازش گرفتم ولی او راضی نبود. زیبایی شناسی ما با هم متفاوت بود. من فکر می کردم با نورپردازی می توانم چهره را روح ببخشم  و بعضی جاها تاریک باشد ، بعضی جاها روشن.ولی مشتری می خواست بعضی جاها کوچک تر باشد و بعضی جاها بزرگتر. یک جا دیگر خسته شدم. گفتم من جراح پلاستیک نیستم و به فوتوشاپ هم اعتقادی چندان ندارم و از این کار هم آمدم بیرون. رابطه م با فوتوشاپ کمی پیچیده ست که بعد تر تعریف خواهم کرد.

هرگز نیاز مالی زیادی نداشتم و همیشه درآمدی بود که مجبور نباشم به کار خیلی جدی فکر کنم.

پس طی سالها توانستم به قدر کافی بخوابم . به قدر کافی کتاب بخوانم. به قدر کافی موزیک بشنوم. به قدر کافی فیلم ببینم. به قدر کافی سفر بروم و به اندازه ای که دوست دارم زندگی کنم. خدا رو شکر.

اما جایی  در زندگی ام زلزله شد. همه چیز به هم ریخت. تغییرات بزرگ و تصمیمات مهم باعث شد پیش بینی کنم که در آینده به پول خیلی بیشتری احتیاج دارم . خیلی بیشتر از خرج کافه و لباس و کتاب و بنزین.

پس کار پیدا کردم. یه کار خیلی جدی. با ساعت کاری منظم. رییسی که هر روز کنترل م می کرد. همکارهایی که منتظربودند اشتباه کنم. مشتری هایی که مثل ماهی از دست م لیز میخوردند.  اعتماد به نفسی که تیم آموزش  بهم می دادند تا شک نکنم که کاری که میکنم خیلی هم خفن نیست و یک  کار معمولی ست با حداقل تخصص. من فکر میکردم دنیا یک سمت ست و ما کارمندها هم یک سمت. بیچاره اون طرفی ها.

وارد دنیای جدید شدم. دنیایی که حتا خجالت میکشیدم به مادرم بگم چیه. فروشندگی. البته سازمان به ما میگفت پرنده ی آبی. توی کارت ویزیتمون هم نوشته بود مشاور سلامت. اما در واقع ما هم فروشنده بودیم و هم بازاریاب.

به جز ساعتهایی که باید شرکت می رفتم و ساعتهایی که شیفت باید می ایستادم و ساعتهایی که باید به جای همکارانم می رفتم سر کار باید به نصف شهر هم سر می زدم و محصول را معرفی می کردم. بعد هم با ارگانها و سازمانهای مختلف مذاکره می کردم تا  اجازه بدهند محصول رو با اندکی تخفیف به اعضا معرفی کنیم. و همینطور با برگزار کننده های سمینار و همایش ها مذاکره می کردم تا اجازه بدهند شرکت ما هم گوشه و کناری حضور داشته باشد و تبلیغی کند و بنری نصب کند.

کمتر از دوسال من در این سیستم بودم. کتاب نخواندم مگر در باب اصول فروش و مدیریت و مذاکره.

فیلمی ندیدم مگر در راستای شکوفایی استعدادها و انگیزه برای بهتر زیستن.

سفر نرفتم. مهمانی ها را از دست دادم. شب یلدا شیفت بودم. دو ساعت قبل از سال تحویل شیفت بودم. سیزده به در شیفت بودم. تولدم. تولد مادرم . مهمانی خواهرم و تمام مناسبتهایی که خانواده ها دور هم جمع می شدند من سر کار بودم.

سر کاری که تازه فهمیدم دنیا چقدر بزرگتر و عجیب تر از جایی ست که من می شناختم. دنیای کار جدی. دنیای کارمندها. دنیای فروشنده ها. دنیای بازاریاب های تلفنی. دنیای تجارت . اهرم های فروش. مدیرانی که استخدام ت میکنند تا تو بفروشی به هر روشی که بلدی و آنها شب ساعت هشت از مقابل تو رد شوند  به سمت سینما.

و تو باید شاهد باشی.

شاهد زندگی هایی که تو نداری. تعطیلاتی که اگر بروی فروشنده ی بدی محصوب میشوی. مرخصی هایی که اگر بگیری از برنامه ات عقب می افتی. خنده هایی که اگر بکنی گزارش ت می رود بالا. ناهارهایی که اگر بخوری تنبیه میشوی.

 

معلمی داشتم که روز اول گفت حاضری پدر و مادر و خانواده و دوستات رو بدی ولی خیلی پول داشته باشی؟ قاعدتا جواب دادیم نه. گفت ولی من دادم. توی دلم گفتم چه بی رحم.

 ولی بعد از چند ماه فهمیدم منظورش از اون سوال چی بود. بله من مدتی بعد فهمیدم من فقط کار میکنم و انصافا درآمد خیلی خیلی خوبی هم دارم ولی هر روز دلتنگ خانواده م هستم و دلتنگ خودم  و کافه هایی که میرفتم و کوهایی که دیگه نرفتم.

دنیای فروشنده ها خیلی تلخه. باید بایستی و شاهد نمایش خوشبختی دیگران باشی.  شاهد خرید پدرها و همسرها و مادرها و خنده ها و نشاط خرید. البته همیشه اینطور نیست. گاهی هم بازتاب گرانی را در چهره ی آدمها می دیدی  و غم بیشتری روی قلب ت جمع می شد.

من فهمیدم فروشنده ها با یک تعریف و چند جمله ی قشنگ و کمی توجه انگار خستگی از تن شان به در می رود. و فهمیدم اگر سرانه ی مطالعه در کشور پایین است به خاطر تنبلی و فقر فرهنگی صرف نیست. زمان بی رحم است. مقایسه ما با آنها اشتباه محض است. ما مثل آنها در مترو و اتوبوس و تاکسی نمی توانیم کتاب بخوانیم. ذهن کارمندها و مردم شاغل به طور کلی بی نهایت خسته تر و شلوغ تر از آن است که توقع داشته باشی از تک تک لحظات مرده بتوانند استفاده کنند. ما حتی زیرساخت کافی برای مطالعه در حرکت نداریم.

امروز البته به یمن وجود پادکستهای مختلف  و کتابهای صوتی متنوع اوضاع بهتر شده. اما ذهن شلوغ و خسته بعد از کار فقط سکوت می خواهد و سکوت.

داشتم از دنیای فروشنده ها می گفتم. دیواری که شما نمی بینید ولی برای آنها بلند و بی پنجره ست. دنیایی که ما را از شما جدا میکند. فروشنده هایی که در دنیای نامریی خودشان می خندند و عاشق می شوند و شکست می خورند و زندگی می کنند.

برای من تجربه ی عجیبی بود.

 

حالا دوباره برگشتم سر جای قبلی. دنیای امن و مهربان خودم. خوابیدن به قدر کافی. نترسیدن از صدای زنگ تلفن. قدم زدن بی دلیل و بی اضطراب. حجاب اختیاری نسبی. ساعتهای شخصی. تارگت نداشتن. نگران نبودن از دزدیده شدن مشتری ها توسط همکاران و سایر رقبا. پاسخگو نبودن به هیچکس جز خودم و در نهایت نداشتن درآمد خیلی خوب گذشته.

ولی دنیای قشنگ و نرم من یک تغییر بزرگ داشته. من دیگر نمیتوانم بی تفاوت در مال ها و مجتمع های تجاری قدم بزنم و دیگر فروشنده ها را نبینم.

من دیگر آنها را میبینم.

می فهمم.

با خنده هاشان می خندم و نگاه شان را تفسیر می کنم و اگر بتوانند مرا قانع کنند حتما خرید می کنم و حواسم هست کدام فروشنده برایم وقت گذاشت.

دنیای من یک پنجره کوچک دارد به دنیایی که هیچکس از وجودش خبر ندارد.

دنیای فروشنده ها

 

 

 

 

شادی باقی

پاییز نود و نه


 

۱۳۹۹ آبان ۷, چهارشنبه


 دونه دونه جاهایی که رفتم رو مرور میکنم. کوه هایی که بغل کردم. صخره هایی که لمس کردم. نفسهایی که کشیدم. آسمونهایی که نگاه کردم.  شهر هایی که گشتم. جاده هایی که گم شدم.. جنگلهایی که بلعیدم

قلبم تند تند میزند.
من زندگی کردم

۱۳۹۹ مهر ۲۸, دوشنبه

سکوت عمیق شماره ی صفر

 

نشسته بودم  پایین تخت پدرم. صدای نفسهایش بود. صدای بلندگوی بیمارستان. صدای قدمهای پرستاران. صدای یخچال . صدای ورق زدنهای من که کتابی را میخواندم و گاهی چیزی مینوشتم. مادر خواب بود. پدر خواب بود. حالمان خوب بود انگار که در امن ترین اتاق دنیاییم. هر سه کنار هم. کمی بعد نفسم سنگین شد . حس کردم هوای اتاق سنگین ست. بیقرار شدم. انگار در اتاق معلق بودم یا چیزی معلق بود یا چیزی هوا را در خود فروکشیده بود. از سکوت ترسیدم. ایستادم. به سمت پنجره رفتم. پنجره را کمی باز کردم. نفس کشیدم. سرد بود. ترسیدم پدر سردش شود. ترسیدم مادر سردش شود. پنجره را بستم. به پدر نگاه کردم. ردی از خون از گوشه ی لب ش سرازیر بود. 
فهمیدم این سکوت لزج از کجاست
صدای نفسهای پدر رفته بود و با خود هوا و نفس مرا هم برده بود. دستش را گرفتم گرم بود. ایستادم و چند ثانیه یا چند سال نگاهش کردم. گریه نکردم. جیغ نزدم. در زمین فرو نرفتم. تنها به سمت ایستگاه پرستاری رفتم و گفتم بابا رفت. از چا پریدند. دستگاه شوک و اکسیژن و چیزهایی که نمیشناسم آوردند. مادر را بیدار کردم. گفتم بیا بریم بیرون. گفتم بابا رفت. گفتم بابا قشنگ رفت. 
بابا قشنگ رفت
من صدای مرگ را شنیدم. سکوت سردی بود که خون را در مویرگها منجمد میکرد.
 من صدای مرگ را شنیدم 

سکوت عمیق شماره دو


کسی سوالی پرسید
پرسید عمیق ترین سکوتی که تجربه کردی کجا بود؟ من پرت شدم به نیمه شبی در کوهستان که سرد بود و همه در چادرهایشان خواب بودند و من از چادر بیرون آمدم. هیچ کس بیدار نبود و تاریکی محض بود و رطوبت سرد. 
آزاد کوه بود به گمانم. کم کم چشمم به تاریکی عادت کرد. آسمان روشن شد. تک تک ستاره های راه شیری را دیدم. تک تک مولکولهای معلق در هوا را دیدم. صدایی که نبود مرا در خود کشید. برای چند ثانیه باور کردم که من تنها انسان روی زمین هستم. پاهایم به زمین میخ شده بود. نمیترسیدم. دیگر نمیترسیدم. 
 تلاش میکنم سکوتی را ترسیم کنم که  همانند سیاهچاله مرا در خود کشید و پس از بی زمانی نفسگیر رهایم کرد.
دوباره به زمین برگشتم. فانی شدم. یکی از هزار. تنها با خاطره ی یگانگی در جهان به چادرم بازگشتم

۱۳۹۹ مهر ۲۵, جمعه

فکر، هذیان، مانیفست ، الهامات یا هرچی که بشه اسمش رو گذاشت شماره یک

یه عالمه نوشتم ولی پاک شد

نفهمیدم کجا رفت

نوشتم شجریان رفت. بدون درد و آه نوشتم . با لبخند. مثل وقتی که در مورد رفتن بابا حرف می زنم. وقتی که بابا رفت هم گفتم خداروشکر. بابا رو دوست داشتم . نمی خواستم درد بکشه. نمی خواستم زیر دستگاه زجر بکشه و با هزار تا  دارو به زور توی دنیایی نگهش دارن که دیگه شیرین نیست. این دنیا برای بابا دیگه چیز قشنگی نداشت. برای من داشت. دنیا با بابا برای من خیلی قشنگی داشت. ولی بابا رفت. درد زیادی نکشید و محترمانه رفت

بابا قشنگ زندگی کرد

چیزهای دیگه ای هم نوشتم

شاید یکم شوخی و جدی قاطی پاتی

مثلا اعتراف کردم که فقط با پنج شیش تا از کارهای استاد رابطه ی خوبی دارم.  دقیقا مثل رابطه ای که با شکسپیر و فروغ و دالی و حافظ و فرش تبریز و قلمکار اصفهان و هاینریش بل و بیضایی و موتزارت و فرشچیان و رستوران ها و شهرها و بوها و جاها و روزها و بقیه آدمها دارم.

 فکر کنم در مورد به موقع رفتن هم گفتم. انگار پاراگراف بعد از پاراگراف اول بود. از به موقع رفتن هایی که اولش درد داره مثل رفتن از یه رابطه ، از  کار ،  نظام آموزشی ،   یه  شهر ، یه  زندگی ، خاطره ها و در نهایت دنیا.  جاهایی که اگه زیاد بمونی رسوب می کنی، زنگ میزنی، خشک میشی، میشکنی . انگار که یه جور شکنجه مدام.

از این گفتم که به موقع مردن شاید به فروغ و سهراب کمک کرد تا ناب تر بمونند و از نقطه ی  ماکزیمم  به سمت مینیمُم سقوط نکنند. تازه مثال هم آوردم که فلان کارگردان شده یه پوسته ی تاریخ گذشته از خودش که هر کاری میکنه بیشتر سقوط ش رو نمایش میده و آدم با دیدن کارهاش فکر میکنه مسافر زمان شده.

از خودکشی هنری-ادبی ابراهیم گلستان گفتم که تبدیل شد به یک سکوت شریف.  از هنرمندهایی گفتم که فرصت نکردند شاهکارشون رو خراب کنند و از سلینجر گفتم که چقدر زیبا پنهان شد.

مرگ گاهی فرشته ی نجات است. 

شاید این رو نگفتم. 

و شاید نگفتم که یهودا به مسیح خیانت نکرد بلکه  برای رسیدن به راه رستگاری فرزند مریم خودش رو منفور تاریخ و تمام تابلوهای نقاشی کلیسایی کرد.

آره اینها رو نگفتم ولی گفتم  حتا با شنیدن صدای هایده تنم از وحشت مرگ میلرزه که مگه میشه جوری مُرد که اینجوری زنده موند . بدون تاریخ انقضا

 از مرگ خودم گفتم  و از مرگ هزاران تنی مثل من که احتمالا  در بهترین حالت بعد از دو نسل کلا فراموش میشیم، با اینکه برای نموندن زیر سنگ  و تمام نشدن خیلی تلاش می کنیم. اما شجریان و امثال اون جوری تکرار نشدنی هنرنمایی کردند که  به این راحتی ها پاک نمیشن. توی پلی لیست من که هستند مگر اینکه سیستمی اختراع بشه که با مرگ یه نفر تمام آثارش به طور همزمان و خودکار از بین بره.  

و گفتم عزاداری کردن و مراسم یادبود گرفتن برای بعضی ها اضافه کاری و بی انصافیه

و گفتم که چون هر هفته با استاد چایی نمیخوردم و موقع پیاده روی برام لایو آواز نمیخوندن خیلی فقدانشون رو حس نخواهم کرد.

بعدشم به این نتیجه رسیدم که مرگ کاملا نسبیه و وابسته به زمان و مکان و شیوه ی مرگ و خیلی چیزهای دیگه  شکل و عمق و رنگ ش عوض میشه.

آخر سر هم برای شادی روح آن مرحوم بزرگوار دعایی کردم . یک پی نوشت هم اضافه کردم که حتما روحشون در آرامشه اگر دوستان گرافیست و سایرهنرمندان فرانابغه  با طراحی های فضایی و نقل و تولید خاطرات سورئال روح  استاد رو نرنجانند. آمین هم گفتم 

 آره فکر کنم همینا رو نوشته بودم ولی پاک شد و هر چه تلاش کنم نمیتونم دوباره اون متن رو بنویسم. حالا چند خط بی ربط و پر از سکته روی دستم مونده که حتا نمیتونم بهم وصلشون کنم.

حتی اگر بتونم با وصله کردن درست و با اعتماد به حافظه دوباره عین اون متن رو بنویسم  قطعا روح اولیه رو دیگه نداره. اصلا بهتره بذارمش کنار و منتظر یه ایده ی دیگه باشم. ایده ای که قبل از پریدن ثبت بشه.


  

prelog

 من شاعر بودم. یا فکر می کردم که شاعرم ولی شاعر نبودم. شاید هم فقط دستور زبان بلد نبودم و کلمات رو می ریختم روی کاغذ  یا کاغذ مجازی یا هرچی که اسمش رو نمی دونم و فکر می کردم که دارم شعر می نویسم. اما الان که فکر می کنم بهش می بینم واقعا شعر نبوده. شاید هم بوده و من الان حس می کنم که شعر نبوده. 

ولی چیزی که مطمئنم اینه که من دیگه نمی تونم کلمات رو پخش و پلا کنم روی کاغذ یا هر جای دیگه.

یه مدت اینستاگرام می نوشتم. ولی حس خوبی نداشتم. بعضی از کامنتها تلخ بود. در حد اینکه وای چه دلنوشته های گشنگی می نویسی و بسیار با احساس و زیبا!

و من بغض می شدم که  اینها دلنوشته نیست. من  از این کلمه بدم میاد. من با احساس نمی نوشتم.  شاید هم می نوشتم ولی در درونم یه موجودی هست که هم از با احساس نوشتن بدش میاد هم از کلمه ی دلنوشته. 

به هرحال من دوباره می خوام بنویسم. توی دفتر برام سخته. دفتر محدودم میکنه. من فقط یه صفحه می تونم بنویسم. یا شاید هم من یک صفحه رو باید پر کنم. بازی های یک ذهن بهانه جو.. 

.اینجا خیلی خوبه. مثل خونه ی پدری. میری پلتفرم های مختلف رو می گردی و آخر سر برمی گردی خونه. 

به خونه خوش اومدم

.در ضمن نیم فاصله بلد نیستم بزنم. خیلی هم بده. سعی میکنم یاد بگیرم

۱۳۹۳ فروردین ۳۱, یکشنبه

نیمه شبی در سایه




شهزاده ات خواهم شد
با من بیا تا شب هزار و اول
خواهی شد پادشاهی در وادی افسانه ها
و من از سودای جنون آمیز شب
برایت قصه می سازم
می سازم
می سازم
با من بیا تا شب هزار و اول
گوش بسپار به نوای آسمان
بی کلام و بی کوکب
من برایت نور خواهم ساخت.
خواهم ساخت.
خواهم خواند.
در این شب بی انتها
با من بیا تا ته هزار و اولین شب
که شاید آخری باشد
و خواهی خفت
و خواهی خفت
و خواهی خفت
و خواهم خواند از شب هزار و دوم



۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

من در جیب سمت راست پالتوی تو نشسته بودم و تو راه میرفتی زیر برف بی چتر.


و کسی ما را نخواند
و کسی ما را ننوشت
آنقدر در هم فرورفته بودیم که حتا کسی ما را ندید
مثل یک ستاره دنباله دار نیست شدیم و هیچ کس با ما آرزو نکرد
و کسی نفهمید چقدر زیبا بودیم

ما زیبا بودیم

روزی که سانتیمانتالیسم، مینیمالیسم را کشت

لحظه هایی هست که آدم چاره ای نداره جز اینکه بشینه رو به روی آینه، نفس عمیق بکشه، شلاق رو از کنار آینه برداره و شروع کنه به ضربه زدن به خودش....