۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

كمثل العنكبوت اتخذت بيتا و ان اوهن البيوت لبيت العنكبوت لو كانوا يعلمون (41)






پَس‌لَرزه به زمین‌لرزه کوچک‌تری گفته می‌شود که پس از یک زمین‌لرزه بزرگ‌تر قبلی، و در همان منطقه روی می‌دهد. اگر یک پس‌لرزه از زمین‌لرزه پیش از خود بزرگ‌تر باشد، نام پس‌لرزه به زمین‌لرزه اصلی تغییر می‌کند و زمین‌لرزه اولیه، پیش‌لرزه نام می‌گیرد.

پس‌لرزه‌ها لرزش‌های کوچک‌تر زمین هستند که در اثر جابه‌جا شدن و جاافتادن پوسته زمین پس از وقوع زمین‌لرزه پدید می‌آیند. پس‌لرزه‌ها ممکن است ساعت‌ها، روزها و حتی ماه‌ها به‌درازا بکشند.

پس‌لرزه‌ها می‌توانند بسیار خطرناک باشند زیرا قابل پیش‌بینی نیستند و می‌توانند باعث فروریختن ساختمان‌هایی بشوند که در جریان زمین‌لرزه اصلی تنها هنوز فرونریخته‌بودند.

۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

दरें





سکوتت را دوست دارم وقتی
بازوی مردانه ات زیر سرم خواب می رود
و شرمی لذیذ فرا می گیرد تنم را
بی هیچ تکانی رها می شوم در بوی تو
تا طلوع
.
.
.






۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

اسبها حادثه را بو می کشند





از من نیست
زنی که در من بیدار گشته
مدام
در جزر و مدی ناگزیر
غرق میشود
ترس میشود
نیدل* میشود
در نبرد با بیداری.
راه نفس بسته ست.
«حسبنا الله و نعم الوکیل»**




*نیدل=بختک
**:(آل عمران ایه ۱۷۱)

۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟





سالها میگذرد
بعد از اینهمه سال
اینهمه خون به چهره ام نتاخته بود
اولین بار شانزده ساله بودم وخشمگین
دیگر بار 18 ساله و بی خبر
آخرین بار بیست و دو ساله و مضطرب
؟
!
؟
!
تجربه ی سی سالگی ام
تلفیقی از تمامی سالهای جوانی م
قلبم را به تکاپو انداخته.
امشب باید سحر شود
بی اشک
بی فریاد
بی صدا

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

ماه ، آدمها ، جنون ، سقو......





از زمان و
آدمها
جا مانده ام
بر فراز کوهی که قله ندارد
پژواک نیز.
با من حرف بزن
در من تکرار شو
تکرار شو
شو
شو
.
.
.
.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

بی . . . . . . . بازگشت





دوباره خواهمت خواند
لابه لای دودی که از لای لب هایت
چه سخت بیرون میخزد
و در تاریکی مطلق
خواهم تاخت تا طلوعی دوباره

سلام

دستت را به من بده
میخواهم به هزارمین شب سفر کنیم
بی بازگشت
بی طلوع
بی سلام
با صدایی که تنها تو میشناسی و من
و قصه ای که باید بلعیده شود
مدفون شود
جادو شود
تا مبادا باز شهزاده ای را مدهوش کند!‏
این
شب
بی بازگشت ست




۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه






بی وزنیِ مطلق
لذت بیداری میان گرگ و میش جمعه
و خنکای مهتابیِ شب زده
بوی غریبی میآید
باید دوباره در خود فرو روم
تا
بی وزنی مطلق
باز

۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

همهمه همهمه همهمه همهمه هم هم هم هم مه هم هم هه هه هه ه ه





میان اینهمه سکوت
اصوات بی حنجره در جمجمه ام میروید
گردن میکشم بلکه بشناسم صدایی را که به نجوا میگوید
بانو
این راهش نبود

آری این راهش نبود
من راه گم کرده تر از آن بودم که صدایت را پیش از این بشناسم
باید سکوت را
این استخوان های بی دفاع را
باید این حجاب را از هم بدرم



این راهش نبود

۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

من از انتهای راه می ترسیدم





دستهامان به عشق بازی بودند و نگاهمان به آسمان
انگشتهایم رو خط عمرت سر میخوردند و چیزی در دلم فرو میریخت
این منم
بر فراز شهر ، زیر آسمان ، روی تپه ای از طلا.
باز سر بر می گرداندم
چشمانت می گفت خواب نیستم
انگشتانم لای انگشتهایت خوابیده بود که سرم را بر شانه ات گذاشتم
خط عمرم منطبق بر سرنوشت تو بود که لبهایم گرم شد
و چیزی در دلم فرو ریخت
تا دیشب هیچ ستاره ای شاهدم نبود
تا دیشب
تا دیشب
تا دیشب
تا
دیشب
.
.
.

روزی که سانتیمانتالیسم، مینیمالیسم را کشت

لحظه هایی هست که آدم چاره ای نداره جز اینکه بشینه رو به روی آینه، نفس عمیق بکشه، شلاق رو از کنار آینه برداره و شروع کنه به ضربه زدن به خودش....