پاهایم
به زمین قفل میشوند.
وقتی
دور شدنت را میبینم.
تو
هق هق ها،
طپشها،
....
اصلا
تو هیـــــــــــــــچ نمیشنوی.
گاهی
سری برمیگردانی
و
زنی
را میبینی
که رفتنت را
آه
میکشد و از ترس شگون شوم حتا اشکی هم
نمی
ری
زد
...
لحظه هایی هست که آدم چاره ای نداره جز اینکه بشینه رو به روی آینه، نفس عمیق بکشه، شلاق رو از کنار آینه برداره و شروع کنه به ضربه زدن به خودش....