به سلامتی اونی که بلده بره و نمیره
۱۳۹۰ مهر ۲۱, پنجشنبه
۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه
۱۳۹۰ مهر ۱۱, دوشنبه
۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه
سنگ قبری بر قلبم سنگینی میکند
حفره ای سیاه مرا در خود فرو میبلعد
و چه عبث دستانم پیرامون نگاهت پرواز میکند
پیش از ابدی شدن ندامت
مرا از این قربانگاه برهان
و چه عبث دستانم پیرامون نگاهت پرواز میکند
پیش از ابدی شدن ندامت
مرا از این قربانگاه برهان
۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سهشنبه
آیینه ای که شکست
ازآغاز نیست شدنت
در جهان مکثر شدی.
هر صورتی بازتاب تو بود
و هر صدایی پژواک حنجره ی تو
من دلباخته ی تمام سایه هایی خواهم شد که چونان تو در برم بگیرند
در جهان مکثر شدی.
هر صورتی بازتاب تو بود
و هر صدایی پژواک حنجره ی تو
من دلباخته ی تمام سایه هایی خواهم شد که چونان تو در برم بگیرند
۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه
۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه
:|
پیش از انقراض مردان نارنجی تو دلت را میان برگها گم کردی
و حتا نفهمیدی
من دیگر چشمانم تر نمیشود
و چه گلوگیر است این بغض که در توهم بازگشتت فرو میرود در عمق روحم
روزها کش می آیند و مردانی خاکستری برگها را جارو می کنند
و خیره به کفشهای من ، زنی را تجسم میکنند که روزی در بن بستی گم شد
برای راه گم کرده از شمال و جنوب سخن مگو
در نیمروز ابری از ستاره ی قطبی سخن مگو
و حتا نفهمیدی
من دیگر چشمانم تر نمیشود
و چه گلوگیر است این بغض که در توهم بازگشتت فرو میرود در عمق روحم
روزها کش می آیند و مردانی خاکستری برگها را جارو می کنند
و خیره به کفشهای من ، زنی را تجسم میکنند که روزی در بن بستی گم شد
برای راه گم کرده از شمال و جنوب سخن مگو
در نیمروز ابری از ستاره ی قطبی سخن مگو
۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه
همراه تو بی صدا ماند
از مخابرات بیزارم
و تو هرگز ندانستی قلبم چه تند می طپید
۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه
۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه
۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سهشنبه
فوتو آرت "حرکت جوهری"
حرکت جوهری : عکسهایی از شادی باقی
در نمایشگاه هنرهای چند رسانه ای "بی مرز"
بیستم لغایت بیست و هفتم مرداد ماه هزار و سیصد و نود
اصفاهان|بلوار دانشگاه | خوشاب (مقابل درب شمالی دانشگاه اصفاهان) | پلاک 5 | کاشانه هنر | گالری متن
ساعت بازدید از پنج تا هشت بعد از ظهر
در نمایشگاه هنرهای چند رسانه ای "بی مرز"
بیستم لغایت بیست و هفتم مرداد ماه هزار و سیصد و نود
اصفاهان|بلوار دانشگاه | خوشاب (مقابل درب شمالی دانشگاه اصفاهان) | پلاک 5 | کاشانه هنر | گالری متن
ساعت بازدید از پنج تا هشت بعد از ظهر
اشتراک در:
پستها (Atom)
روزی که سانتیمانتالیسم، مینیمالیسم را کشت
لحظه هایی هست که آدم چاره ای نداره جز اینکه بشینه رو به روی آینه، نفس عمیق بکشه، شلاق رو از کنار آینه برداره و شروع کنه به ضربه زدن به خودش....
-
تنها خواندن را ميدانستم نوشتن را از نبودنت آموختم
-
رفتیم کنار دریاچه. پیش از غروب. قورباغه ها را دیدم. بی دست و پا زدن روی آب شناور بودند. پشه ها روی آب می رقصیدند. پرنده ها در جنگل پشت سرم...
