۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه

:|

پیش از انقراض مردان نارنجی تو دلت را میان برگها گم کردی
و حتا نفهمیدی
من دیگر چشمانم تر نمیشود
و چه گلوگیر است این بغض که در توهم بازگشتت فرو میرود در عمق روحم
روزها کش می آیند و مردانی خاکستری برگها را جارو می کنند
و خیره به کفشهای من ، زنی را تجسم میکنند که روزی در بن بستی گم شد
برای راه گم کرده از شمال و جنوب سخن مگو
در نیمروز ابری از ستاره ی قطبی سخن مگو




۳ نظر:

  1. به اعماق كلمه گمشده نگاه ميكنم
    بهانه ست
    ميتوان رسيد
    حتي با قطب نمايي بي جهت
    در انتهاي خالي خاكستري

    پاسخحذف
  2. مثل هميشه زيبا و با احساس
    اما اين "توهم بازگشت" زمان زياديه كه هم خونه منه. به هم عادت كرديم
    روزي كه رفت حافظ گفت:
    مكن انديشه كه آن يوسف مه روباز آيد و از كلبه احزان بدرآيي

    پاسخحذف
  3. توهم بازگشت رو دوست دارم...نمیدونم جرا...

    پاسخحذف