۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

آمدم....نبودي..........رفتم





كاش بر قلبم اينهمه خاطره تلنبار نكرده بودي‬
‫كه با ديدن يك كليد كهنه
اينچنين فشرده شوم در اشك‬‬









۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

@........




اون روز كه نه تو بودي و نه بارون
حتا نوري هم پشت ابر نبود
مثل كولي‌هاي در‌به‌در
دنبال يه خاطره‌ي دست چندم تمام موهامو گشتم
هيچ بويي نمونده بود


قيچيِ مريضِ مادرم رو برداشتم و موهامو ريختم دور


۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

قربانگاه






از گذرگاه مرگ بازگشتی و از من گذشتی
گمان مبر که گریه می ریزم و بغض می بلعم و گریبان چاک می دهم!!
هرگز.
اين گور از خفته تهي ست.





۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

بداهه نوازي در دستگاه جيتاك





شادیِ نوشتن
فرصتِ جاودانگی ست
از انتقام یک حس دردناک
در تن ِکلمات

"مسیح اسماعیلی"









شادی باقی: ‫باز از اسم من سوء استفاده ابزاری کردی؟
مسیح اسماعیلی:یکبار بخونش ؛ببین این خزبلاعاتم چطوریه؟
- ‫خوبه؛‫خودم و بین اون کلمات دوست دارم .‫از اینکه سر خط باشم لذت می برم

‫خوشم میاد کسی با نقطه تمامم نکند

دلم میخواد اطرافم باز باشه .‫ توی پرانتز محبوسم نکنید
- لذت ببر
- ‫ میان گیومه راه تنفس رو نبندید..‫من روی خط مستقیم رها کنید!
- درد می کشیم در تن کلمات!
- ‫اما هرگز روی صفحه ی سفید معلقم نگذارید...‫من از ارتفاع می ترسم…‫من از بی وزنی می ترسم
- شاید راهی باشه در رهایی بی نقطه و ویرگول ....اصلا فاصله ها درد داره!!!
- ‫من حتی خواب هایم را زیر تخت می بینم …‫زیر هزار بالش بی پر
- باید رها بشی تا بی حس باشی .مثل یک سه نقطه آاخر هر متنی
- ‫زیر سنگینی پتوهای حادثه.
‫مرا محکوم به سه نقطه نکنید
‫مرا دستخوش عنوان نکنید

- برمی گردم به سر خط
- ‫مرا با علامت سوال مبهم نکنید.‫من عیانم
- ورق می خورم در پس کلمات تاشاید رها شوم در رهایی تن تو
- ‫تا ته کتاب هم که سفر کنی ‫من 4 حرف بیشتر نیستم
- یادواره یک فصل نانوشته ای!
- ‫که تو واژگونم می کنی و له ام می کنی و می روی سراغ موومان بعدی
- که مخاطبان خاص از تو سیراب می شوند
- ‫مخاطب خاص مرا می نوشد .‫مرا می بلعد و باز قی می کند و نشخوار ‫و آخر
- بگذار بی نقطه رها کنیم این فصل را در آغاز فصل دیگری
- ‫میان فضله های بی صاحب رهایم می کند تا باز آفریده شوم
- آفریدن در شش مرحله ناقص است باید یکباره افرید...بی تردید و مکث
- ‫پس مرا بی مکث بخوان ! ‫بدون سکته و هجاهای اضافی
‫مرا یک نفس بخوان
‫مرا یک نفس بنوش
‫تا این سکسکه ها رهایمان کنند

- نفس به نفس می خوانمت اگر دمی مرا رها کند اشتیاق دوزخین این غم
- ‫افسوس که بی رقیب نبودم هر بار نامی از من آوردی ‫سایه ی غم را بر خودم بوییدم ‫و تو را فریاد زدم
- باید بگذرم از این هفت خوان
- ‫خسته شدی می دانم ‫از این تکرار افسرده ای
- شاید دمی دستی بر تو بکشم و سیراب شوم از عطر تن پوشت
- ‫بوی نا می دهم.‫بوی کاغذ کاهی که نه!
‫بوی روزنامه‌ای که غبار شیشه ها را شسته و دیگر رمقی برای دیده شدن ندارد
بوی توهم معنایم را

- بوی مرگ می دهم
انگار عزرائیل مرا در اغوش کشیده!
- ‫بوی پایان
‫بوی قیمت پشت جلد
‫بوی ناشر بی پدر

- و تنها از بوسه پایانی دریغ می کند، درد دارد این زندگی
- ‫درد دارد این دانایی
- باید دوباره این 4 حرف را در الفبای زندگی بجویم
- ‫ش الف دال ی
‫منم
‫مرا پیدا کن

- ....
به احترام این خط پایانی باید تعظیم کرد و خاموش ماند!




گفتگوي من و خانم مسيح اسماعيلي
http://www.ashghebaroon.persianblog.ir/

بدون ويرايش