مادر مرا در خود فرو میکشد با تو یکی میشوم میان گرمای نیمه شب و بادی که نمی وزد و پرده ای که تکان نمی خورد از تمام شبها، تنها یلدای تو را چیدم و بی قرار تر از نگاهت بر خلسه ی صدا فرو ریختم. از اینهمه انتظار می ترسم و از دختری که نخواهمش زایید دختری که در من جا گذاشتی و توان در بر گرفتنش نیست، در رویاهای بیداری ام، موهایش را میچینم و برایش از مردی میگویم که تنها در ذهن من پدر بود اما از آرزو هایش بریده بود دختر بیگناهم را روزی به تک تک آرامگاه هایمان خواهم برد و خواهمش گفت: اینجا ما عاشق تر شدیم... و اینجا بود که مادرت ناگاه زنانگی اش را کشف کرد و اینجا بود که ما سقوط کردیم و به تمام روسپیان شهر خواهم گفت: این دختر مردی ست که با شمایان درامیخت و روحش را در من کاشت این روح مرا به جنون خواهد رساند