چهارشنبه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲



خدایمان یکی بود
تو گفتی استغفرلله
و من نماز شکر خواندم به نیت قربت
و ملائک هرچه سنگ در چنته داشتند
بر سینه ام نهادند
باشد که رستگار شویم


دوشنبه ۲ ژانویهٔ ۲۰۱۲

موذن اذان بگو

مادر مرا در خود فرو میکشد
با تو یکی میشوم
میان گرمای نیمه شب و بادی که نمی وزد
و پرده ای که تکان نمی خورد
از تمام شبها، تنها یلدای تو را چیدم
و بی قرار تر از نگاهت
بر خلسه ی صدا فرو ریختم.
از اینهمه انتظار می ترسم
و از دختری که نخواهمش زایید
دختری که در من جا گذاشتی و توان در بر گرفتنش نیست،
در رویاهای بیداری ام، موهایش را میچینم
و برایش از مردی میگویم که تنها در ذهن من پدر بود
اما از آرزو هایش بریده بود
دختر بیگناهم را روزی به تک تک آرامگاه هایمان خواهم برد
و خواهمش گفت:
اینجا ما عاشق تر شدیم...
و اینجا بود که مادرت ناگاه زنانگی اش را کشف کرد
و اینجا بود که ما سقوط کردیم
و به تمام روسپیان شهر خواهم گفت:
این دختر مردی ست که با شمایان درامیخت و روحش را در من کاشت
این روح مرا به جنون خواهد رساند

یکشنبه ۲۷ نوامبر ۲۰۱۱

لطفا سکوت را رعایت فرمایید




خدایم را سپاس
که هنوز نوشتن میدانم
پیش از آنکه میان این همه کر و کور
کمر بشکنم




یکشنبه ۲۰ نوامبر ۲۰۱۱

the fox on the roof




و شبی بی پایان را به یاد می آورم و دستانی که گرم بود و حامی
پنجره هایی که روشن بود و برق نگاهی مهربان
آدم ها شاد بودند
ما نیز
و آسمان .
کاش آن شب را لای کتاب نگاه میداشتم
برای امروز
که روز مباداست.




شنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۱۱

دوشنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۱۱

جمعه ۱۱ نوامبر ۲۰۱۱