۱۳۹۹ بهمن ۱, چهارشنبه

غروب روزی که من به دنیا آمدم برف نبارید

 همیشه چنین روزی یه دادگاه تشکیل میشه. من میشم قاضی و به پرونده ی خودم رسیدگی میکنم. از خودم دفاع میکنم و به شهود گوش میکنم و در نهایت حکم صادر میکنم. 

امسال اما فرق داره حس و حالم. یه ترس اومده سراغم.

میگه مهم نیست چه کردی. اصلا خوب کردی. اما میدونی فردا قراره چی بشه؟

نه نمیدونم

ایستادم پای دامنه ی کوه و دارم به قله نگاه میکنم. مسیر رو نمیتونم تشخیص بدم. چندتا پاکوب میبینم  و چندتا صخره ی صعب العبور. یه غار و میتونم حدس بزنم چندتا جان پناه  هم ممکنه باشه توی مسیر. کفشهام رو چک میکنم . با خودم مرور میکنم توی کوله م چی دارم. اگه گیر کردم آذوقه ی کافی دارم؟ لباس مناسب؟ تجهیزات صعود از سنگ؟ چراغ قوه و باطری اضافی؟ بدک نیست. کمک های اولیه هم دارم. یه همسفر قابل اعتماد و کاربلد هم کنارمه. مسیر ساده رو رد کردیم و رسیدیم به جایی که تصمیماتمون باید خیلی حساب شده و دقیق باشه. دیگه جایی واسه اشتباه نیست. روی هوا  و خیلی چیزهای دیگه نمیشه خیلی حساب کرد.سی و هشت سال طول کشید تا به اینجا برسم. خیلی خوش گذشت. گاهی دویدم گاهی نشستم. گاهی گفتم اصلا ولش کن چند روز همینجا میمونم و استراحت میکنم. گاهی هم شب تا صبح و صبح تا شب راه رفتم. گاهی هوا طوفانی بود ولی بعدش همیشه رنگین کمون بود. گاهی نسیم خنک بود و گاهی آفتاب  سوزان. گذشت. گاهی بوی گل مستم میکرد و گاهی باید با سختی پام رو از توی گِل و گرداب میکشیدم بیرون. بعد از اینهمه سال به پشت سرم که نگاه میکنم لبخند میزنم و با خودم میگم ارزشش رو داشت. سخت بود ولی مسیرم درست بود. گاهی گم شدم. ولی باز برگشتم به مسیر اصلی. اما از حالا به بعد گم شدن خیلی خطرناکه. دیگه نمیشه خیلی ریسک کرد و از روی سنگها پرید. مصدومیت اینجاها تلفات میده. باید محاسبه کرد همه چیز رو . و من میخوام ادامه بدم. میخوام تا آخرین توان از فرصت استفاده کنم. 

باید جدی تر به مسیر فکر کنم





اول بهمن نود و نه

شادی باقی

۱۳۹۹ دی ۱۸, پنجشنبه

غزلی که با کلید و نور و پرده سروده شد و کسی آنرا نخواند جز من و پنجره ها

هرگز منشا الهام هیچ کارگردانی نبودم

هرگز  آهنگسازی به من  هیچ نتی را هدیه نکرد

نویسنده ای داستانی برایم ننوشت.  

هیچ نقاشی  مرا  بر بوم خود ثبت نکرد

 شاعری مرا میان کلماتش نبوسید

 نام من بر هیچ درختی حک نشد


اما روزی مردی دیوارهای خانه ش را سپید کرد و پرده ای آویخت و نوری افروخت تا  به دیدارش بروم

نورهای رنگی به سقف پاشیدند.

به پیشوازم آمد

نان خرید و چای دم کرد.

به من یک کلید داد و گفت پنجره ها چگونه باز می شوند

و من بوی خود را به دیوارها آویختم و روح خانه شدم   





شادی باقی 

دیماه نود و نه

۱۳۹۹ آذر ۳۰, یکشنبه

ترسهای پنهان زیرپوسته های انار

چایی رو با انجیر می خورم  و ظرف باسلق رو هل میدم سمت او. پوسته ی بادوم رو می ریزه توی بشقاب.  بوی نرگس پیچیده توی خونه. زیر کتری هنوز روشنه. نور رو کم میکنه. من لای کتاب رو باز می کنم. نوشته: شراب  و عیش نهان چیست کار بی بنیاد   / زدیم بر صف رندان و هرچه باداباد
  بلند میخونم
بغض میاد توی گلوم. قورت ش میدم. نه که غمگین باشم. فقط یاد یلدای ی دوسال پیش میفتم که چقدر تنها بودم و ترسیده. چقدر از اینکه 
تنها کسی که داوطلب برای شیفت شب یلداست منم عصبانی بودم
به خوندن ادامه میدم:
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ / از این فسانه هزاران هزار  دارد یاد

آره قبول دارم
توی زندگیم از این لحظه ها زیاد داشتم
لحظه هایی که خدارو شکر کردم که گذشته گذشته. و لحظه های که به خدا شکایت کردم که این لحظه مال من نیست نمی خوامش. 
ترسیدم. از فردا
از تنهایی
از یلدایی که حافظ و انار انجیر نداره
از زمستونی که نرگس و گرما نداره
حس میکنم دچار تمام ترسهای اگزیستانسیالیستی جهان شدم. 
حافظ بیخیال بشو نیست.
بیا بیا که زمانی می خراب شویم / مگر رسیم به گنجی درین خراب آباد

کتاب رو میبندم. ازم کتاب رو میگیره و باز میکنه


واسه اولین بار برام شعر میخونه. قشنگ میخونه. سعی میکنم یادم بمونه این لحظه. کاش میشد برقصیم


شادی باقی
1399 یلدا

۱۳۹۹ آذر ۷, جمعه

ابر خالی بود و من میخواستم ببارد

میخوام یه چیزی بنویسم. هی مینویسم هی پاک میکنم. بعد تصمیم میگیرم چیزی ننویسم . دستم رو میزنم زیر چونه م و به صفحه ی سفید نگاه میکنم بعد پشیمون میشم و مینویسم "یه روز یه شعر نوشته بودم". دوباره پاکش میکنم . میدونم میخوام باز شعر نهنگ سیاه و سفیدم رو به یه بهونه ای بازخوانی کنم. بیخیال میشم و پاک میکنم. میرم سراغ گوشی. خبر جدیدی نیست. بعد از پاک کردن اینستاگرام و توییتر دیگه هیچ خبری توی گوشی م نیست. نهایتا گوشی میخواد یادآوری کنه که امروز راه نرفتی یا وقت یوگاست یا باید  یه کار دیگه ای بکنم که قطعا اونقدر دردناک بوده برام که براش زمان تعیین کردم.  برمیگردم سراغ صفحه ی سفید. دوباره دست زیر چونه. مینویسم "روزها تا شب میشینم روبه روی سورش صحت و از خودم تعر....." پاک میکنم باز. چرا شما باید بدونی من یه خودشیفته م که دوست دارم برم توی تلویزیون و از خودم حرف بزنم. دستاورد خیلی خفنی هم نداشتم توی زندگیم که کسی بخواد ازم یاد بگیره. آها چرا من یه بیمار ام اس نرمال هستم. خوب نه. نرمال. خب این دلیل کافی نیست. پاک میکنم همه رو و دوباره دست میره زیر چونه. میرم سراغ قسمت ضمیمه کردن فایل عکس. عکسها رو دونه دونه نگاه میکنم. در، دیوار، درخت ، آسمون ، خودم ، ابر، گربه ، ناهارم ، او ، پنجره ، کبوتر ، سایه ، خودم ، دمپایی ، گلدون سفیده ، او یکی گلدون سفیده ، سایه گلدون سفیده ، شام، خودم.  نه فکر نکنم از این عکسها چیزی بشه اینجا گذاشت. برمیگردم و دوباره به صفحه سفید مانیتور نگاه میکنم. مینویسم "میخوام یه چیزی بنویسم". یکم نگاه ش میکنم دوباره میرم سر گوشی . خبری نیست. ساعت رند شده. تکرار یک عدد. خوشم میاد. به فرشته ها که باور داشته باشی دیدن چند تا عدد یک شکل پشت سر هم برات یه ذوق بزرگ محسوب میشه. برمیگردم سراغ مانیتور . جمله رو ادامه میدم. یه بار دیگه هم همینکار رو کردم نتیجه عالی شد. شد یه مجموعه ی خوب به اسم فاضلاب-نامه. همینجاست. سمت راست بگردی پیداش میکنی. شاید بهترین کارم باشه. قصه او و من. اویی که نیست شد و حالا هست . شبیه معجزه . سرم رو میارم بالا. نشسته رو به روم و داره توی لب تاپش یه چیزی رو میخونه. لبخند میزنم توی دلم و یادم میفته چقدر درد داشت نبودنش. برمیگردم سراغ خط دوم. مینویسم "دستم رو میزنم زیر چونه م". اون لحظه دقیقا دستم زیر چونه م بود و با یه دست تایپ میکردم. دست راست. دست چپ داشت وزن سرم رو از روی گردنم بر میداشت. به شعر نهنگ دوباره فکر میکنم. میبینم من دیگه نمیتونم شعر بنویسم.  نه که ننویسم . گهگاه برای یه دوست هندی-آلمانی م شعر مینویسم. مثلا برام یه عکس فرستاده بود از مسجد شاه اصفهان و گفته بود یه شعر از مولانا براش پیدا کنم. منم هر جور حساب کردم دیدم مولانا و حافظ هر چی گفتند از میخانه بوده. مسجد خیلی توی شعراشون جایگاه خوبی نداشته. پس خودم براش از شهری نوشتم که راز داشت اما کاشی ها و درختها سکوت کرده بودند. ساده و معمولی. ولی قابل ترجمه. براش فرستادم. گاهی این کار رو میکنیم. اون عکس میفرسته و من شعر. همیشه هم میگم شعر مولانا ترجمه شدنی نیست. میگه میدونم ولی تو میتونی.  راست میگه میتونم. کتاب رو باز میکنم و شروع میکنم به خوندن. کیف میکنم. سر مست میشم. بعد میبینم نمیشه ترجمه کرد. میرم سراغ خیام. اون دیگه بدتر. خلاصه من به خاطر  دوست آلمانی-هندی م یه عالمه شعر خوندم و چندتا شعر نوشتم. یه مدتی ایران بوده. چهل و چند سال پیش. وقتی که شش سال ش بوده. عکسهای اون دوره رو مرور میکنه و من مدام حیرت میکنم که چقدر عجیب بوده ایران. چقدر صاف بوده. دوستی ما از جایی شروع شد که من یه عکس از سایه ی خودم گذاشتم توی فیلیکر. در کنار سایه  خودم چندتا سایه دیگه هم بود. مثل سایه ی یه چراغ مطالعه.  برام 
کامنت گذاشت که این چراغ مطالعه برای من نماد ایرانه. بچه بودم توی ایران هر خونه حتما یکی از اینا داشت. من نمیدونستم.

 دستهام رو میکشم بالای سرم. یه کشش لذت بخش صدا دار. حواس ش نیست. با اخم داره یه چیزی میخونه. فکر کنم باید بیخیال نوشتن بشم و برم دو تا چایی بریزم. 
کاش بارون بند میومد میرفتیم ولگردی

۱۳۹۹ آذر ۶, پنجشنبه

من امروز 5839 قدم برداشته ام


راه رفتن لابه لای رنگها را با کلمه نمیشود توصیف کرد. فقط میشود بعد از چند قدم ایستاد و نفس کشید و اجازه داد چشمها با رنگها عشقبازی کنند

اما برای من کافی نیست

میل به جاودانگی باعث میشود عکس بگیرم. من اینجا بوده ام  و این رنگها را دیده ام. 

عکس کافی نیست

باید برگها را بچینم و بگذارم لای کتاب برای فصل بی برگی تا یادم بماند روزی درختها  برهنه نبودند.

کاش بتوانم نگاه تو را هم بگذارم لای کتاب

خندهایمان

 گرمای تن  ت

مزه ی چای دارچین

تردی  ته دیگ ماکارونی

اسم م با صدای تو 

میترسم از فقدان

میترسم از فراموشی

باید ببلعمت

راستی برگهایم را دیده ای؟







پ.ن: قرار نبود چیزی بنویسم. فقط دوست داشتم پاییز رو نشون بدم و تمام. اما دستهام خیانت کردند و مغزم رو ریختند روی کیبورد

۱۳۹۹ آبان ۲۸, چهارشنبه

روایتی واقعی از یک عصر خاکستری


باید راه برم . نفسم تنگه. سقف خونه داره کوتاه میشه و دیوارها به هم نزدیکتر. میزنم از خونه بیرون. ایستگاه اتوبوس.
میشینم منتظر. روبه روم یه ساختمان بلند ايستاده. مثل هر روز. با نمای آجري.یکی از طبقات انگار فرق داره. یه حفره ی سیاه و تهی. شنیده بودم یه چیزایی ازش. دیدنش از شنیدنش هولناکتر نیست.
سعی میکنم تجسم کنم پریروز چه شکلی بود!
پرده داشت؟
احتمالا حریر نباتی .تازه عروسا حریر نباتی دوست دارن.
اتاق خواب چی؟ 
اتاق خواب اون حفره سمت راستی میشه
روتختی ش دست دوز بود يا نرمالوی سفيد؟ بعد از ده سال انتظار باید یه اتاق رویایی ساخته باشن.
دونه دونه وسایل خونه رو تجسم ميكنم. کاغذ دیواری های سبز با طرح طلایی.
فرش نایین 
عکس نوعروس تو بغل دیوار
میرسم به کمد لباسهاش
یه عالمه لباس نو یادگار ماه عسل شون. 
برمیگردم به حفره ی بزرگتر 
حس میکنم سایه ای رد شد
نشد 
نمیشه
جوری تاریکه انگار هزار ساله که متروکه ست.
صابخونه حالا به چی فکر میکنه؟ 
مستاجر جدید کی میاد؟
اصلا کسی میاد؟
اتوبوس میرسه. کارت میزنم میرم میشینم صندلی آخر.سمت چپ. غروب داره میشه . خورشید لای ابرای نارنجی گم شده
باد روسری م رو میریزه بهم
موهامو
افکارمو
خبر تکان دهنده بود 
"نیمه شب خانه ای منفجر شد
 نوعروسی سوخته را به خاک سپردند"
تاریکی خانه را بلعیده


 

 احتمالا پاییز نود و شش
شادی باقی

 

 

۱۳۹۹ آبان ۲۵, یکشنبه

داستانی بدون نویسنده در مورد سربازی که توی گوش مافوق ش نزده بود

 من هیچوقت سرباز نبودم. حتا پام رو داخل پادگان نگذاشتم. اصلا پسر نبودم که بتونم سرباز باشم یا برم پادگان. یا حتا پست بدم. من فقط گاهی از جلوی کیوسک یا برجک یا اون سازه ی سرد فلزی و وهمناک رد ميشم و دستی تکون میدم واسه ی سربازی که سردشه و گاهی جوابی می گیرم.

هیچوقت نفهمیدم سربازهای زندگیم از دیدنم خوشحال میشن یا نه؟  اصلا منو یادشون مونده؟
من تاحالا نشنيدم کسی از خاطرات سربازی ش بگه و دختری هم توی قصه ش باشه که براش دست تکون بده. همه رند. همه شجاع. همه تو گوش مافوق بزن.
اصلا تصور کن من الان اون سرباز کچل هستم که اولین بار به ذهنم رسید براش دست تکون بدم.
فرض کنيم الان سال هفتادو هشته و من یه پسر نوزده ساله م که از بجنورد اومدم اصفهان تا این کارت پایان خدمت رو بگيرم و برگردم شهر خودم تا دم مغازه ی دایی م کار کنم و با دختر همسایه رو به رویی عروسی کنم. توی اون سن همه به عروسی فکر میکنند.
من حدس میزنم که بعضي از سربازها توی اون سن به عروسی فکر میکنند.
خب
برگردیم به داستان خودمون.
امروز بیست و هشتمین روز از شروع پست دادن منه.

و من هرروز همین ساعت همینجا مشغول پست دادن هستم. 
چی میبینم؟
خب پشت سرم کوهای خشک و خاکستری اند که حتا اسم هم ندارند. بین من و کوهها هم پادگانه با سوله های بی روح. به همراه محوطه ی ساکت و خالی. رو به روم شهر رو میبینم. دودی رنگ و مسطح بین ما هم یه جاده ست و یکم بیابون. جاده باریکه. از وسط شهر میاد و میرسه به دامنه ی کوه که یه دانشگاه آزاد ساختند. هر روز دانشجوها از این جاده رد میشن. ازشون بدم میاد. اونها توی سرویس لم دادند و گرم پوشیدند و عقرب نمی بینند.

 

من میبینم. باید سوز و سرما رو هم تحمل کنم.
این وسط تنها دلخوشی من یه دختر مو سياهه با دندونهای سيم دار که هم سن و سال خودمه. چشاش میخنده و دست تکون میده. سوار اتوبوس قرمزه ست. یه بارم توی اتوبوس سفیده دیدمش. 
شنبه ها و دوشنبه ها و سه شنبه ها.
منم براش دست تکون میدم.
بقيه روزای هفته کلاس نداره.
شایدم دير تر میاد. 
یه بار خواب بود. سرشو گذاشته بود به شیشه ی ماشين و با دهن باز خوابیده بود
بعد رفتنش می نشینم رو به کوهای خاکستری و به دختر مو سیاه فکر میکنم.

این ماه تموم بشه دیگه نمیبینمش. شاید هم....


(اینجا قاعدتا باید کاغذ خط خطی شود)

 

نه نه این داستان مسخره ای بود.
من اصلا استعداد "از سرباز" نوشتن رو ندارم.
چرا باید از همه بدش بیاد. چرا باید دلش بخواد صبح زود بره دانشگاه. 
چرا باید صورت دختره یادش باشه. تو خودت صورت اون سربازها یادته؟ 
اصلا بیا از اول شروع کنيم.


 من هیچوقت سرباز نبودم. حتا پام رو داخل پادگان نگذاشتم. اصلا پسر نبودم که بتونم سرباز باشم یا برم پادگان.من فقط گاهی از جلوی کیوسک یا برجک یا اون سازه ی سرد فلزی و وهمناک رد ميشم و دستی تکون میدم واسه ی سربازی که سردشه و گاهی جوابی می گیرم.

هیچوقت نفهمیدم سربازهای زندگیم از دیدنم خوشحال شده بودند یا نه؟  اصلا منو یادشون مونده؟
لطفا اگر کسی سربازی دید که یادش بود دختری یا بچه ای یا پیرمردی یا گربه ای از جلوی برجک ش رد شده و براش دست یا دم یا سرش رو تکون داده بهش سلام منو برسونید.


شادی باقی

زنی که از ادیت کردن فراری بود



 

۱۳۹۹ آبان ۲۳, جمعه

خوابگردی شماره سه

دیشب خواب دیدم یا بیدار بودم یادم نیست . اتاق تاریک بود.  فکر میکردم وقت نماز صبحه
پرده رو کنار زدم .شهر آروم بود .
خواب نبود.
فقط آروم بود افق پر از کوه برفی بود 
با خودم گفتم آلودگی نمیداره کوه ها رو ببینم وگرنه  اینجا پر از کوهه .
اونجا پر از کوه بود 
یادمه نماز خوندم. یادمه سجده کردم تا خالی بشم . سرریز بشم. 
یادمه تو بغل خدا بودم 
یه آینه هم بود 
آینه ای که آخرین بار بابام خودش رو توش دیده بود
فوت ش کردم
خاکستر پخش شد 
خندیدم
خودمو توی آینه دیدم
بیدار شدم 
خسته بودم 
چرده رو زدم کنار.
شهر آروم بود.
خواب نبود.
 آسمون خاکستری بود.



شادی باقی 
99 تهران

 

۱۳۹۹ آبان ۲۰, سه‌شنبه

اندر احوالات دستی خودمختار در بلادی بی حاکم






 با دستهام آشتی کردم. هر روز یه چیز ریزی درست میکنم. یه روز کارت پستال یه روز (نشانک) میدونید نشانک چیه؟ یه روز یه . چیز دیگه که نمیدونم اسمش چیه. یه روز یه مجسمه با چوب هایی که از دریا رسیده. یه روزنقاشی های بی هدف و عجیب. 

دستام دارن زندگی میکنند. مستقل از من . من فقط یه سمباده انتخاب میکنم و یه چوب رو میگیرم توی دستم. نتیجه برام شگفت انگیزه.

وقتی دستام کار میکنند گوشهام یه چیزی می شنوند و مغزم هم یه جای دیگه ست. کلا با هم کاری نداریم

 فقط یهو میبینم دیگه موزیکی در کار نیست و فکری و خیالی هم

من موندم و یه هیولا که داره بهم نگاه میکنه

دستام هوشمندی مستقلی دارند

باید نجار میشدم یا پیامبر

نمیدونم

۱۳۹۹ آبان ۱۷, شنبه

عاشقانه های یک زن خاکستری

ماشین رو نگه داشت رو به روی مغازه. من پیاده شدم.  وارد مغازه شدم. می خواستم ماست ونمک و لوبیا سفید  بخرم با چندتا کلوچه و احتمالا دوغ. لیستم که همینو می گفت.

چیزهایی که میخوام در ادامه بگم کمتر از سه ثانیه طول کشید. شاید حتی خیلی کمتر.

 موقع حساب کردن بیرون رو نگاه کردم ، ماشین رو پیدا کردم. کسی پشت فرمان بود. شناختمش. آی دی جیمیل ش اومد توی ذهنم. گفتم عه  اون اینجاست. و چند صدم ثانیه طول کشید تا یادم بیاد الان یکسال و نیمه که اون آی دی شوهرم شده و ما با هم زندگی می کنیم و برایناهار فردا اومدم لوبیا سفید بخرم و نمک و چندتا خرده ریز دیگه. 


۱۳۹۹ آبان ۱۴, چهارشنبه

چرا من دیگر فمینیست نیستم!

در تمام زندگی ام به دنبال کشف دنیاهای تازه بودم. قدرت  و استقلال را زندگی کردم. رویاهایم را تبدیل به خاطره کردم و رسیدم به مرز چهل سالگی..

موفقیت هایم به دلیل زن بودنم نبود. شکستهایم نیز.

من فمینیست نیستم

چون با توجه به شرایط کلی جامعه اعتقادی به سهم ارث برابر زن و مرد ندارم و فکر می کنم تا جایی که قوانین مربوط به مهریه وجود دارد طبیعتا ارثیه نباید برابر باشد. هرچند اگر برابر باشد من بیشتر خوشحال می شوم.  ولی  تا زمانی که من به مهریه اعتقاد دارم نمی توانم  نسبت به سهم م از ارث گلایه داشته باشم

در مورد دیه هم فکر نمی کنم   میزان ارزش من بر اساس آن سنجیده شود. و زاویه دید من این ست که اگر یک مرد بمیرد پول بیشتری به وراث میرسد و باز هم با این وضعیت قوانین دیه به ضرر مردهاست. 

ولی اگر برابر باشد بهترست که به هیچکس اجحاف نشود. پس من مطلقا نمی توانم فمینیست محسوب شوم.

من معتقدم وقتی یک زن خیانت می کند دو مرد مقصر هستند و یک زن. و وقتی یک مرد خیانت می کند دو زن مقصرند و یک مرد.  و فکر می کنم تا زمانی که مرد فاسق و زن فاسد و کلمه ی خیانت وجود داره نمی توانم طرفدار جنسیت خاصی باشم.

من فمینیست نیستم.

وقتی می بینم زنان بسیاری با تکیه بر زنانگی و سواستفاده از ضعف مردها پیشرفت می کنند نمی توانم به چشم بره ی معصومی که دنیا حق ش را بلعیده به او نگاه کنم. انگل شاید.

من فمینیست نیستم.

 من ضعفها و قدرتها ی خودم را می شناسم و میدانم بعضی از چیزها در حد و توان من نیست. روزهای زیادی به اندازه سه نفر کار کردم و به اندازه ی چهار نفر درآمد داشتم و بار ذهنی پنج نفر روی دوش م بود ولی از ته دل می خواستم کسی کنارم باشد و به جای تمام دنیا مجبور نباشم تصمیم بگیرم.  روزهایی بود که برای تقسیم ارث پدری باید به تنهایی با وکیل و مشتری و بنگاه و کارگر و باربر و راننده و مشاور و هزار آدم عجیب غریب سرو کله می زدم . شبها از فکر فلان چکی که پاس نمی شود و فلان قراردادی  که اجرا نمی شود تا صبح کابوس می دیدم.  و آرزو می کردم کاش مردی بود کنارم که جای من با وکیل حرف بزند و جای من به چک ده روز آینده فکر کند . البته این جبر زن بودن هم هست که بعضی از جاها جایش نیست و بودن در برخی جاها برایش تبعات دارد.

من می فهمم اگر مجبور باشم میتوانم ده برابر امروز کار کنم و مشغله داشته باشم. ولی رویای من آرامش و سکوت و زندگی بی استرس ست.

من از اینکه زنان بسیاری فقط  به کلمات سکسیستی حساس هستند منزجرم.

من توان تغییر تاریخ و لحن مردان و غر زدن بی انتها بر سر تک واژه ها را ندارم.

من مردانی دیدم که اصلا مقام آدمیت نداشتند و زنانی که باعث شرمساری ام شدند به عنوان یک زن ، پس چطور می توانم چشم بسته بگویم من فمینیست هستم و بی دلیل از تمام زنهایی که خودشان حرمت خودشان را نگه نمی دارند دفاع کنم؟

من به فرد احترام می گذارم. به انسان. به انسانهای خوب.  به نرگس کلباسی احترام می گذارم نه به خاطر زن بودنش بلکه به خاطر روح بزرگ و اراده ی بی همتایش. من به کاوه گلستان احترام می گذارم نه به خاطر مرد بودنش بلکه به خاطر جسارت و خلاقیت ش. من به آدمها ورای جنسیت نگاه می کنم . یا حداقل دوست دارم اینگونه باشم 

برای من هیچ افتخاری نیست که زن به دنیا آمده ام و هیچ طلبی از دنیا و مردها و بشریت و قانون ندارم. من باید به تنهایی به کمال خودم نزدیک شوم و اگر من اراده کنم هیچ بنی بشری توان ممانعت ندارد

این دنیای آرمانی من است که احتمالا با واقعیت خیلی فاصله دارد

 

 

 

 

این افکار آرمانی من را جامعه  نخواهد پذیرفت. و شاید یک زن این شانس را نداشته باشد که  مثل من بتواند رها و آزاد دنیای اطرافش را کشف کند. رویا ببافد. و در صورت نیاز تک و تنها کار کند و کار کند و زندگی کند.

در جامعه ی واقعی احتمال کلک زدن و تعرض و تمسخر و سنگ اندازی زیاد ست. در دنیای خیلی خیلی واقعی یک زن فقط با مقاومت جامعه ی مردان مواجه نیست! با مقاومت جامعه ی زنان هم روبه رو میشود.

در دنیای واقعی امروز مهریه همیشه داده نمی شود  و زن مجبورست با بخشیدن مهریه،  حقوق دیگری را  به دست بیاورد.

عموما بخش محدودی از دیه مرد  به همسرش میرسد 

و  می بینم وقتی در یکی از کلاسهای  رشته ی مدیریت دانشگاه تهران استادی به مدیر ش که یه خانم بوده توهین میکند تمام کلاس همراهی ش می کنند که بله استاد زنها در پستهای مدیریتی بی نهایت عقده ای و بی کفایت هستند!!!!!! زن و مرد. یا از ترس نمره یا برای عقده گشایی. 

ما فاصله ی زیادی داریم تا زندگی بدون تبعیض جنسیتی داشته باشیم.

اگر من هم میتوانم امروز دم از استقلال و زندگی بدون دیوار بزنم به لطف اقتدار مادرم ست و ذهن پویای پدرم .

 

 

 

 

من به دنیای بدون تبعیض فکر میکنم

 


غروب روزی که من به دنیا آمدم برف نبارید

 همیشه چنین روزی یه دادگاه تشکیل میشه. من میشم قاضی و به پرونده ی خودم رسیدگی میکنم. از خودم دفاع میکنم و به شهود گوش میکنم و در نهایت حکم ص...