۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

مانده ته خط






بي‌خود از خود،
حيران ميان خوابهاي بي‌تعبير ،
مبتلا به وقاري ناگزير
ميان خنده هاي قلابي
قطره قطره "چشم به راهي" شدم
شبيه ساعتي كه هميشه عقب بود

،
،
،
اين خطوط نقطه ي پايان ندارند




۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه





كسي از ابرهاي گمشده ام ترانه ساخت
و من ميان خاطره هاي زرد رنگ پرپر زدم

بايد پرده‌ها را بكشم



روزی که سانتیمانتالیسم، مینیمالیسم را کشت

لحظه هایی هست که آدم چاره ای نداره جز اینکه بشینه رو به روی آینه، نفس عمیق بکشه، شلاق رو از کنار آینه برداره و شروع کنه به ضربه زدن به خودش....