شنبه ۲۴ سپتامبر ۲۰۱۱

سنگ قبری بر قلبم سنگینی میکند

حفره ای سیاه مرا در خود فرو میبلعد
و چه عبث دستانم پیرامون نگاهت پرواز میکند
پیش از ابدی شدن ندامت
مرا از این قربانگاه برهان

سه‌شنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۱۱

آیینه ای که شکست

ازآغاز نیست شدنت
در جهان مکثر شدی.
هر صورتی بازتاب تو بود
و هر صدایی پژواک حنجره ی تو

من دلباخته ی تمام سایه هایی خواهم شد که چونان تو در برم بگیرند





یکشنبه ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۱

پنجشنبه ۸ سپتامبر ۲۰۱۱

:|

پیش از انقراض مردان نارنجی تو دلت را میان برگها گم کردی
و حتا نفهمیدی
من دیگر چشمانم تر نمیشود
و چه گلوگیر است این بغض که در توهم بازگشتت فرو میرود در عمق روحم
روزها کش می آیند و مردانی خاکستری برگها را جارو می کنند
و خیره به کفشهای من ، زنی را تجسم میکنند که روزی در بن بستی گم شد
برای راه گم کرده از شمال و جنوب سخن مگو
در نیمروز ابری از ستاره ی قطبی سخن مگو