پیش از انقراض مردان نارنجی تو دلت را میان برگها گم کردی و حتا نفهمیدی من دیگر چشمانم تر نمیشود و چه گلوگیر است این بغض که در توهم بازگشتت فرو میرود در عمق روحم روزها کش می آیند و مردانی خاکستری برگها را جارو می کنند و خیره به کفشهای من ، زنی را تجسم میکنند که روزی در بن بستی گم شد برای راه گم کرده از شمال و جنوب سخن مگو در نیمروز ابری از ستاره ی قطبی سخن مگو