از من نیست زنی که در من بیدار گشته مدام در جزر و مدی ناگزیر غرق میشود ترس میشود نیدل* میشود در نبرد با بیداری. راه نفس بسته ست. «حسبنا الله و نعم الوکیل»**
سالها میگذرد بعد از اینهمه سال اینهمه خون به چهره ام نتاخته بود اولین بار شانزده ساله بودم وخشمگین دیگر بار 18 ساله و بی خبر آخرین بار بیست و دو ساله و مضطرب ؟ ! ؟ ! تجربه ی سی سالگی ام تلفیقی از تمامی سالهای جوانی م قلبم را به تکاپو انداخته. امشب باید سحر شود بی اشک بی فریاد بی صدا
دوباره خواهمت خواند لابه لای دودی که از لای لب هایت چه سخت بیرون میخزد و در تاریکی مطلق خواهم تاخت تا طلوعی دوباره
سلام
دستت را به من بده میخواهم به هزارمین شب سفر کنیم بی بازگشت بی طلوع بی سلام با صدایی که تنها تو میشناسی و من و قصه ای که باید بلعیده شود مدفون شود جادو شود تا مبادا باز شهزاده ای را مدهوش کند! این شب بی بازگشت ست