شنبه ۳۰ اکتبر ۲۰۱۰

بازي مي‌كنيم





به بازي وبلاگي دعوت نشدم
اما حس مي‌كنم خوبه كه مخاطبم بيشتر من رو بشناسه
چون به خاطر نوشته هام تصوير غمگيني از من تو ذهن ها مونده
پس خودم خودمو به اين بازي كه نمي‌دونم اسمش چيه دعوت مي‌كنم








بدترین اتفاق:
بيماري پدرم

خوب‌ترین اتفاق: ازدواج با همسرم

بدترین تصمیم: هميشه تصميمي گرفتم كه فك ميكردم درسته. واسه همين هرگز پيشمون نشدم

بزرگ‌ترین پشیمانی: كلاس زبان نرفتم

فرد تأثیرگذار زندگی: همسرم

آرزوی زندگی: سفر . زندگي در ديلمان

اعتقاد به معجزه: هر روز ميبينم

اعتقاد به خوش‌شانسی: خدا دوسم داره، هر چي تا حالا از ته دل خواستم بهم داده

خیانت: وجود نداره

عشق: هميشه بايد عاشق بود

دروغ: كثيف ترين كاري كه توسط انسان انجام ميشه



از که بدم می‌آید:
آقاي رادان و چند تاي ديگه

تا به حال دل کسی را شکسته اید: بله

دلیل انتخاب اسم وبلاگ: كتابيه كه دوست داشتم و شباهتي كه به من و نوشته هام داره

از بچه‌های وب چه کسی را بیش‌تر دوست دارید؟ فسانه و خيلياي ديگه. اكثر كساني رو كه ميخونم و كامنت ميذارم براشون رو دوست دارم

تعریفی از زندگی خودم: پر حادثه

خوش‌بختی: آرامش و موفقيت



این واژه‌ها یادآور چه چیزی برای‌تان هستند؟

هلو:
لنكراني

خدا:
كبوتري كه توي كليساي حضرت مريم ديدم

امام حسین: قيمه

اشک: آه

کوه: سينك

فرار از زندان: مايكل اسكافيلد

هوش: مسيح

خواهر شوهر: خواهر

رنگ چشم‌هایم:
قهوه ای

رنگ مورد علاقه:
بستگي داره بيشتر آبي نفتي

جواب تلفن و ارتباطات:
نــــــــــــه سخته. راحت ارتباط برقرار ميكنم اما تلفن نه

کلام آخر: اين نيز بگذرد...

سه‌شنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۱۰

مانده ته خط






بي‌خود از خود،
حيران ميان خوابهاي بي‌تعبير ،
مبتلا به وقاري ناگزير
ميان خنده هاي قلابي
قطره قطره "چشم به راهي" شدم
شبيه ساعتي كه هميشه عقب بود

،
،
،
اين خطوط نقطه ي پايان ندارند




سه‌شنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۱۰





كسي از ابرهاي گمشده ام ترانه ساخت
و من ميان خاطره هاي زرد رنگ پرپر زدم

بايد پرده‌ها را بكشم