skip to main |
skip to sidebar
هرگز حيران ميان كابوسهايم دست و پا نميزدم
اگر
بر آينه ، كاغذي چسبانده بودي
"من رفتم"
به تو فكر ميكنم
به كتيبهي پيشانيام
به راههاي كف دستات كه هرگز به من ختم نشد
و ياد مادرم ميافتم
"قسمت نبود".
تلخه
من تلخ نيستم
قلمم تلخه
ميخوام بنويسم
نميشه
بهم ميگن بلاگات رو رها نكن
ميگم من رهاش نكردم
هر روز بازش ميكنم كه چيزي بگم
اما فقط به صفحه سفيد خيره ميمونم و نوشتنم نميياد
هر روز گفتم فردا يه حرف تازه خواهم زد
و هنوز فردا نشده
.
.
.