چهارشنبه ۱۷ فوریهٔ ۲۰۱۰



.
.
.
.
اگر برفي ببارد
تو را خواهم ساخت.
با چشماني از تبار
برگهاي شمعداني.

و باز مثل هميشه تو آب مي‌شوي و من آه
.
.
.
.

شنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۰

88118



بايد از آخر خوانده مي‌شدم
تا اينهمه همهمه‌ي نيمه شب را بر دوش نكشم
يكه.
در كنار كابوسي كه بيداريم بود
از درون.
رها در آغوش بي حصار خواب
هي غلت
غلت
غلت
تا امتداد هولناك طلوع
باران نيست
آن نيست
نيست
من در سالمرگ تو مي‌بارم
و مي‌بازم
تمام سپيدي چشمانم را.
سرد است
هميشه سرد است
بي تو هميشه سرد است.




دوشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۰



تنها
خواندن را مي‌دانستم
نوشتن را از نبودنت آموختم