skip to main |
skip to sidebar
.
.
.
.
اگر برفي ببارد
تو را خواهم ساخت.
با چشماني از تبار
برگهاي شمعداني.
و باز مثل هميشه تو آب ميشوي و من آه
.
.
.
.
بايد از آخر خوانده ميشدم
تا اينهمه همهمهي نيمه شب را بر دوش نكشم
يكه.
در كنار كابوسي كه بيداريم بود
از درون.
رها در آغوش بي حصار خواب
هي غلت
غلت
غلت
تا امتداد هولناك طلوع
باران نيست
آن نيست
نيست
من در سالمرگ تو ميبارم
و ميبازم
تمام سپيدي چشمانم را.
سرد است
هميشه سرد است
بي تو هميشه سرد است.
تنها
خواندن را ميدانستم
نوشتن را از نبودنت آموختم